تبليغاتX
اهورا
به خشنودی اهورا مزدا، راستی بهترین نیکی است

 

دوستت دارم تو مي خواهي مرا ؟

باز مي ترسم نمي دانم چرا

واي اگر روزي فراموشم كني

با غم هجران هم آغوشم كني

 واي اگر نامم بميرد از لبت

يا فرو بكشد اين سوزو تبت

مرغ دريا سينه اش پر غم شود

گر ز دريا قطره اي هم کم شود

اي دلت درياي پاك و روشنم

مرغ  بوتيمار  اين دريا منم 

                   

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/18ساعت 7:38 PM  توسط آرش | 
درود بر همگی

در اينجا   بر خود واجب مي بينم  كه  از همه دوستان و عزيزاني كه در نوشتن و تنظيم اين

وبلاگ كمكم مي كنند ....

و آن بزرگواراني كه با نظرات خودشون دلگرمم مي كنند صميمانه تقدير و تشكر كنم.

هميشه منتظر شما ياران هميشگي هستم........

+ نوشته شده در  جمعه 1389/06/12ساعت 2:2 AM  توسط آرش | 

«عشق يعنى چه؟»

هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت ديگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پايش را لاک بزند.

 بنابراين، پدربزرگم هميشه اين کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز

 گرفت. اين يعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله)

عشق هنگامى است که دو نفر هميشه همديگر را می بوسند و وقتى از بوسيدن خسته شدند

هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بيشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اينجورى

 هستند. (اميلى، ٨ ساله)

اگر می خواهيد ياد بگيريد که چه جورى عشق بورزيد بايد از دوستى که ازش بدتان می آيد

 شروع کنيد. (نيکا، ٦ ساله)

يک پسر چهارساله که پيرمرد همسايه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. وقتى گريه

کردن پيرمرد را ديد، به حياط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى

 مادرش پرسيد به مرد همسايه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هيچى، فقط کمکش کردم که گريه کند"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/31ساعت 5:13 PM  توسط آرش | 

راستي چه برسر فرزندان داريوش آمده؟ 

 در این خاک زرخیز ایران زمین             همه دینشان مردی و داد بود
نبودند جز مردمی پاک دین                   وز آن کشور آزاد و آباد بود


چو مهر و وفا بود خود کیششان           همه بنده ناب یزدان پاک
گنه بود آزار کس پیششان                  همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد                       بزرگی به مردی و فرهنگ بود
ز پشت فریدون نیکو نهاد                    گدایی در این بوم و بر ننگ بود


کجا رفت آن دانش و هوش ما            که انداخت آتش در این بوستان
چه شد مهر میهن فراموش ما             کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خوار؟            نبود این چنین کشور و دین ما
خرد را فکندیم این سان زکار                    کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود              در این کشور آزادگی ارز داشت
همه جای مردان آزاد بود                     کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر                 نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
گرامی بد آنکس که بودی دلیر               نه بیگانه جایی در این خانه داشت


از آنروز دشمن بما چیره گشت                از آنروز این خانه ویرانه شد
که ما را روان و خرد تیره گشت              که نان آورش مرد بیگانه شد


چو ناکس به ده کدخدایی کند                  به یزدان که گر ما خرد داشتیم 
کشاورز باید گدایی کند                          کجا این سر انجام بد داشتیم


بسوزد در آتش گرت جان و تن               اگر مایه زندگی بندگی است
به از زندگی کردن و زیستن                   دو صد بار مردن به از زندگی است
 


بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/30ساعت 10:48 AM  توسط آرش | 
"راز بقا" 

 بد نيست بدانيم "تمساح"، جاندار بسيار صبوری است که می تواند تا يک ساعت زير

 آب نفس خود را حبس کند و منتظر شکار بنشيند، پوست فوق العاده سختی دارد

 و شکارش هم بسيار دشوار است. این حیوان دارای فک و دندان‌های بسیار قوي و

  نیرومند است دندانهای تمساح در همه سنين عمر دوباره در می آيند و در صورت

 نبودن غذا، تمساح قوی، همنوع ضعيف تر خود را می خورد.آنها به دلیل حوادث

 طبیعی مثل سیل و زلزله و آتشسوزي از بین می روند و یا شکار حیوانات دیگر مثل

شير و پلنگ مي شوند.........

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/04ساعت 11:33 AM  توسط آرش | 
تقديم به تو ، اميدوارم امروز راحت تر تصميم بگيری

 دان هرالد (Don Herald)  كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.

  بخوانيد:

البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .

اگر عمر دوباره داشتم مى  كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى  گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى  شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى  گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم... به مسافرت بيشتر مى  رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى  رفتم و در رودخانه  هاى بيشترى شنا مى  كردم... بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى  داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده  ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته  ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى  داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى  روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك  تر سفر مى كردم .

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى  رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى  دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى  شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم  هايم پرتاب مى  كردم . سگ  هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى  رفتم و مى  خوابيدم. بيشتر عاشق مى  شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى  رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى  رفتم .

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى  كنند، من بر پا مى  شدم و به ستايش سهل و آسان  تر گرفتن اوضاع مى  پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد:

"شادى از خرد عاقل  تر است."

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/05ساعت 6:50 PM  توسط آرش | 
من هنوز شاعر نیستم
هنوز آنقدرها شاعر نیستم تا بتوانم تو را در شعرهام بسرایم
اما می دانم
می دانم که صدای نفس هایم را در جای جای این شعر می شنوی
و حس می کنی اشتیاق شدیدم را به کنار تو بودن و با تو بودن
بغضم نمی گذارد
وگرنه برایت می گفتم
از تمام غصه هایی که امروز به باد میسپارم
و از شوق اینکه
دستانم در دستانت است
من به جای راه رفتن
پرواز می کنم
خیام من
هنوز آنقدرها شاعر نیستم تا توصیف کنم
این همه شادی را


و لحظه ای که تو را می بینم
وای
پر می شوم از تو
این ریزش ناگزیر اشک هایم را ببخش
"هر کودکی که به دنیا می آید قاصد این امید است که شاید نجات بشریت به دست او باشد"
و تولد تو...
برای من....
تمام امید های دنیاست
تمام شادی های دنیا
آسوده باش از ستاره ها که دور تر نمی روی؟؟
میدانم شعرم به پای غزل هایت نمی رسد
اما
من که مثل تو شاعر نیستم!!
"کاش شعرم لحظه ای را برایت دلنشین سازد"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/02/26ساعت 12:40 PM  توسط آرش | 
چند بیت زیبا از دوستی عزیز و زیبا:

وقتي كه من تو را دوست دارم
نه به سلام رهگذران مست كوي و خيابان
پاسخ مي گويم
نه به نگاه هاي هرزه اي كه
حريصانه سقوطم را
آرزو مي كنند
تو تمام نگاه هاي من را
در شعر هايت خلاصه كرده اي
من تمام سلام هاي دنيا را
در خواب هاي قشنگي كه
هر شب تو را به ديدنم مي آرن

******************************

پاییز آمد و از درد من روی زرد شد و رفت...
زمستان آمد ولی چاره ای برای من نیافت،
وجای خود را به بهار داد...

بهار آمد و دید مرا درمانی نیست او نیز گریان شد و رفت...

تابستان آمد تا شبهایی را که برای تو می گریم کوتاه کند...

+ نوشته شده در  جمعه 1389/02/24ساعت 1:28 AM  توسط آرش | 

کنارت هستم برای روزی که دستان نازنینت را در دستان مضطربم می گذاری و ازمن

 قول میخواهی که تا ابد کنارت بمانم...مردت هستم برای لحظه ای که از بزرگترها

اجازه می گیری تا شاهزاده این مملکت بشوی........مردی که پا به پایت در مغازه

 های شهر می آید تا وسواسهایت را برای خرید یک روسری ساده، عاشقانه بپرستد

 کیست؟!...برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسی که دختر خوبی

برایشان نبوده باشی من کنارت هستم تا خدمتشان کنیم و نترسی....برای ثانیه ای

 که پدران و مادرانمان به بهشت میروند من کنارتم تا درد یتیمی را کمتر احساس

 کنی...مردی که اشکهایت را می بوسد و موهای پریشانت را شانه می زند

 منم....برای ثانیه ای که فرشته ای از بهشت در رحم تو به امانت می آید،منم که

کنارتم و تو در آغوش من هست که می آرامی....در تمام آن 289 روز وقتی از قیافه

 می افتی و شکمت خط خطی می شود و نمیتوانی حتی درست راه بروی، منم که

 کنارتم و شبها تن خسته ات را در آغوش می گیرم...مردی که دستانت را در آن

لحظات پردرد و امید تولد می گیرد و عرق از پیشانی پر دردت پاک می کند

منم...مردی که موهای تو و دخترت را قبل از خواب شانه میکند و هر دوی شما را در

 آغوش مردانه اش می خواباند منممردی که شبهای بیخوابی برایت قهوه و کیک

 شکلاتی می آورد و قصه زندگیت را گوش می کند منم...مردی که با دستان خسته

اش پاهای خسته تر تو از این زندگی سخت را، هر شب نوازش می کند تا بیارامند

کیست؟! منم....مردی که اصرار داری موهایش را خودت اصلاح کنی... منم....مردی

 که بلد نبود اما دوست داشت ناخنهایت را لاک بزند منم...کسیکه بارها و بارها نازت

 را می کشد و قهرهایت را خریدارست هنوز، منم...مردی که خسته از کار روزانه به

 ضریح چشمانت پناه می آورد و تو حاجت روایش می کنی منم....آهای دختر شبهای

 پاییز : شبها که مضطرب از خواب می پری و در تاریکی بسترت می گردی که ببینی

 هستم یا نه ، نبین..... لمس کن تن مردی را که سردی روزگار را به خاطر تو به

 گرمای آغوشش مبدل کرده....کسی که به خاطرت ته اقیانوس وسط تاریکی و خطر

 می رود تا صدفی به نامت بگشاید و شاید مرواریدی لایقت بیابد.... منم....کسی که

 بعد از سالها همسری، بدن از تناسب افتاد ات را می بوید و می بوسد منم.....روزی

 که اولین موی سپیدت را در آیینه می بینی و اشک در چشمانت حلقه می زند، منم

که موهایت را در دستان مردانه ام جمع می کنم و در آغوشم سخت میفشارمت و در

 گوشت زمزمه میکنم که "امروز دو برابر عاشقت هستم ای شراب کهنه"روزی که

نگران چین و چروکهای تازه از راه رسیده صورت زیبایت می شوی منم که بهترین زیبا

رویان عالم را با ثانیه ای با تو بودن معاوضه نخواهم کرد....برای روزهایی که فرزندانمان

 می روند دنبال سرنوشتشان و تو در اتاقهایشان میگریی ، منم مردی که دستانت را

می گیرد و تو را شبانه به کنار دریا میبرد تا هر چقدر میخواهی با بیکرانی آب از

دلتنگیهایت بگویی....برای روزهایی که جسمت تغییر می کند و فکر می کنی که

دیگر زن نیستی و میترسی، منم که بارها وبارها حس زن بودنت را به تک تک

سلولهایت یادآوری می کنم همان مرد وحشی روزهای اولمان میشوم تا یادت نرود که

 تویی شاه بیت غزل زندگی من..........................

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/02/21ساعت 6:45 PM  توسط آرش | 

نامه عمر به يزد گزد سوم ساساني و پاسخ يزد گرد به آن
يك سند تاريخي
ايران ما - آنچه براي آگاهي هم وطننان ارجمند ايراني در ذيل مي آيد متن ترجمه نامه عمر خليفه دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .
از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.
شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.
از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.
با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.
الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری

پاسخ يزد گرد :

به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد
تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.
این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.
مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.
زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید.
شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟
تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.
خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟
آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟
یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟
شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.
من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.
من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.
این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.
من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.
یزدگرد سوم ساسانی

+ نوشته شده در  جمعه 1389/01/13ساعت 11:39 PM  توسط آرش | 

درددل و داستانی از اهورا حتما بخون دوست من!!

 دنیا دیگه مثل همیشه نیست . دختر و پسرا ارتباط عاطفی رو خیلی برای هم سخت کردن!!خیلی وقتا این ارتباط به تحمل کردن تبدیل میشه!!بهترین راه برای رها شدن چیه ؟ آیا احساس و علاقه آدم این راه رو قبول میکنه ؟.. کسی رو که دوستش داری دوست نداره .. کسی که دوست داره هم دوستش نداری .. چرا وقتی می تونیم بیشترین انرژی رو به هم بدیم . قشنگترین احساس رو برای هم خرج کنیم .. این کارو نمیکنیم .. چرا برای تبرئه شدن از اشتباهی دیگران رو متهم میکنیم .. چرا باهم صادق و رو راست نیستیم .. چرا فکر میکنیم چیزی که باعث ناراحتی دوستمون میشه رو باید ازش پنهان کنیم ؟ آیا بهتر نیست که اون کار اصلا انجام نشه ..؟خیلی خوبه که همیشه فکر کنیم چرا هستیم ؟ اگه هستیم .. پس سعی کنیم که بمونیم .. چرا خیلی وقتا تو خالی حرف می زنیم .. از ته دل حرف نمی زنیم ؟خیلی وقتا قبل از انجام کاری بهتره که خودمون رو جای دیگری بزاریم نه بعد انجام کاری . خیلی از این چرا ها و اگرها فکر منو مشغول کرده و می بینم که باعث جدایی و کمرنگ شدن آدما برای هم میشه .. تو هم فکر کن .. ببین آیا دوست داشتنت واقعیه ؟؟و کسی واقعی دوستت داره ؟؟ تو این زمونه دیگه نمی ارزه عاشق باشی بهتره که همیشه معشوق باشی !!

 یه داستان خوشگل :

دوستيم؟ خنديدم و گفتم:آره که دوستيم. گفت:تا کی؟!   گفتم:دوستی که تا نداره!   گفت:تا مرگ!   جواب دادم:گفتم که تا نداره!   گفت:تا بهشت!   گفتم:يه تا بکش از اين سر دنيا تا اون سرش ولی واسه من تا نداره!   اون ميخواست دوستيمون تا داشته باشه و هر چی ميگفتم حرف هام رو نمی فهميد و آخرش با تعجب گفت:((مگه ميشه؟!))   بعدشم کمی فکر کرد و ادامه داد که:   بيا واسه دوستيمون يه نشونه هم بذاريم!   گفتم:تو بذار.   گفت:شکلات!   تو الان شکلاتت رو بده به من و منم شکلاتم رو ميدم به تو.   از اين به بعد هم هر وقت هم رو ديديم يه شکلات تو به من بده و يکی هم من به تو!   قبول کردم و هر بار که همديگه رو می ديدیم يه شکلات ميگذاشتم کف دست اون و بعدشم اون شکلاتش رو می داد به من.   و زير چشمی به هم نگاه ميکرديم و مفهوم نگاهمون اين بود که:   دوستيم؟آره که دوستيم!   هر بار من شکلاتم رو باز ميکردم و با لذت تموم می خوردمش.   آخ که چه طعمی داشت اين دوستی!   و اون با تعجب به من نگاه می کرد و شکلاتش رو ميگذاشت توی يه صندوقچه که همراهش بود!   ميگفتم:بخورش.   ميگفت:تموم ميشه ميخام تا هميشه بمونه!  ميگفتم:چيزی رو که هيچ وقت طعمش رو نچشيدی چه جوری ميتونی واسه هميشه نگهش داری؟!   ميگفت:با گذاشتنش توی صندوقچه!   آخه اينا نشونه ی دوستی مونن!   سال ها گذشت و هر دومون قد کشيديم.   يه روز گفت:دارم ميرم سفر اومدم واسه خداحافظی.   نگران نباشی ها زود بر ميگردم پيش تو و نشانه های دوستی مون!   يه حسی بهم می گفت:اون ديگه بر نميگرده.   آخه حتی طعم يکی از نشونه های دوستی مون رو هم نچشيده بود!   و رفت و ديگه بر نگشت.   اون از ولش هم می خواست بدونه تا کی؟!   فکر کردم چه خوب شد که همه شکلات ها رو خوردم و از خودم پرسيدم:   راستی اون با کرور کرور شکلات نخورده می خواد چه کار کنه؟!   و يادم اومد اين من بودم که هميشه اولين شکلات رو به اون می دادم.........................

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/06ساعت 3:24 AM  توسط آرش | 
تقصیر تقدیر

باید تو رو پیدا کنم        شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی       ولی

تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی ، بازم منو خط می زنی

باید تو رو پیدا کنم ، تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد          این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر می کنی     حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

باید تو رو پیدا کنم ، هر روز تنهاتر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت 4:26 PM  توسط آرش | 

 اشک زن

پسر كوچكي بودم در آغوش مادر. مادر داشت گريه ميكرد. از مادر پرسيد: چرا گريه مي كني؟؟
مادر به من گفت : زيرا من يك زن هستم . گفتم: نمي فهمم
مادر مرا در آغوش  فشرد و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها از پدر پرسيدم  : چرا مادر بي دليل گريه مي كند؟
پدر تنها توانست به من  بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
 باز نفهميده بودم .دائما" در جستجو بودم كه چرا مادر بي دليل گريه مي كند. تا اينكه  بزرگ شدم و به يك مرد تبديل گشتم  ولي هنوز نمي دانستم چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند.
بالاخره سوالم را براي خداوند مطرح كرد م . مطمئن بودم كه خدا جواب را مي داند از خدا پرسيدم : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟ و بي دليل اشك از چشمان مادران سرازير ميشود؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد. و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد.
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد.
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود . به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش و خانواده  با قي بماند.
و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد .اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد استفاده كند. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست ، ودر قلب او جايي است  كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/28ساعت 5:31 PM  توسط آرش | 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 9:5 AM  توسط آرش | 

هدف زندگي

 

در آغاز جواني ودر اولين قدم هاي غرور جواني و زندگي خود بودم عاشق

 

بودم اما رسم عاشقي را بلد نبودم در كلاس درس معلم درس عشق را  به من آموخت رسم

 

عاشقي را يادم داد. به ياد مي آورم كه روزي درمدرسه آموخته ام که اگر یک پرتو آفتاب

 

را از یک منشور بگذرانم، این پرتو به هفت رنگ تجزیه می شود.آن پرتو نور در واقع

 

چون جرغه اي ذهن پريشان و آشفته ام را بيدار كرد در آن روزمعلم درواقع رنگین کمان

 

عشق را به ما نشان داد ،همان گونه که پرتو نوربا گذشتن از منشور، رنگین کمان نوررا

 

به ما نشان می دهد. پرتو عشق نیز از عناصري تشکیل شده است:بردباری¸ صداقت¸

 

مهرباني¸سخاوت¸ فروتني¸معصومیت¸ ظرافت¸ تسلیم¸شجاعت.از مهمترين عناصرعشق

 

هستند.اين عناصررنگين كمان زيباي عشق را مي سازند.كلاس درس زندگي فرصت هاي

 

زيادي در اختيار ما قرار ميدهد كه چگونه عشق را بشناسيم و عاشق شويم و عشق

 

بورزيم¸فقط كافيست جهان را همچون آموزشگاه عشق بنگریم، و با آنچه درزندگیمان رخ می

 

دهد، نجنگیم بلكه با آن كنار بياييم و سازش كنيم.

 

زندگی یک تعطیلات طولانی نیست، بلكه آموزش مداوم است و مهم

 

ترین درسی که در پیش داریم همین است: آموختن عشق ورزیدن،

 

بياييد با عشق ورزيدن زندگي زيبا و رنگيني را براي خود واطرافيان بسازيم

 

سعی کنیم هر بار بهتر وبيشتر عشق بورزیم چرا كه مهمترين كار و

 

هدف زندگي باز تاباندن عشق است..........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 7:4 PM  توسط آرش | 
سکوت آب   

سكوت آب
مي تواند
خشكي باشد وفرياد عطش؛
سكوت گندم
مي تواند
گرسنگي باشد وغريو پيروزمندانه ی قحطی؛
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست؛
غريو را
تصويركن !.............

هر چه می نوشمت تشنه ترم ای عطش آور ترین آب! ای تلخ ترین شیرینی ! ای سبک ترین

سنگینی! توغم ناک ترین شادی زندگی ام هستی  تو شادی بخش ترین اندوه هستی ام هستی .

ای اتفاق ساده ی پیچیده! چرا مرا نمی سوزانی ای سردترین شعله ی هستی! ای پرسنگین رها

 شده از گم نام ترین پرنده ی مهاجر هستی ! شهر پرنده ها کجاست ؟.....................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 1:47 AM  توسط آرش | 

منظومه غنایی ویس و رامین ، بازمانده ی یک داستان کهن و عاشقانه ی ایرانی است.

 

آنچه می خوانید بخشی از این منظومه ، مشتمل بر نامه ی ویس به رامین است.

 

شاعر در این بخش ، انسان را به امیدواری و تلاش می خواند و تحمل تلخی ها و

 

سختی ها را برای کامیابی و پیروزی شرط لازم می شمرد.

امید دیدار

چه خوش روزی بود روز جدایی اگر با وی نباشد بی وفایی

 

اگر چه تلخ باشد فرقت یار در او شیرین بود امید دیدار

خوش است اندوه تنهایی کشیدن اگر باشد امید باز دیدن چه باشد گر خورم صد سال

 

تیمار چو بینم دوست را یک روز دیداراگر یک روز با دلبر خوری نوش کنی تیمار

 

صد ساله فراموش نه ای دل تو کمی از باغبانی نه مهر تو کم است از گلستانی نبینی

 

باغبان چون گل بکارد چه مایه غم خورد تا گل برآرد به روز و شب بود بی خورد و

 

بی خواب گهی پیراید او را گه دهد آب گهی از بهر او خوابش رمیده گهی از خار او

 

دستش خلیده به امید،آن همه تیمار بیند که تا روزی بر او گل بار بیند نبینی آن که دارد

 

بلبلی را که از بانگ طرب خیزد دلی را دهد او را شب و روز آب و دانه کند او را ز

 

عود و ساج خانه بدو باشد همیشه خرم و کش بر آن امید که بانگی کند خوش

 

همیشه تا برآید ماه و خورشید مرا باشد به وصل یار امید

مرا در دل درخت مهربانی به چه ماند ؟به سرو بوستانی

 

نه شاخش خشک گردد روز سرما نه برگش زرد گردد روز گرما

همیشه سبز و نغز و آبدار است تو پنداری که هر روزش بهار است

 

تو را در دل درخت مهربانی به چه ماند؟به گلزار خزانی

برهنه گشته و بی بار مانده گل و برگش برفته،خار مانده

 

منم چون شاخ تشنه در بهاران تویی همچون هوای ابر و باران

نبرم از تو امید،ای نگارین که تا از من نبرد جان شیرین

 

مرا تا عشق صبر از دل براندست بدین امید،جان من بمانست

نسوزد جان من یک باره در تاب که امیدت زند گه گه بر او آب

 

گر امیدم نماند وای جانم که بی امید یک ساعت نمانم...........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 5:53 PM  توسط آرش | 

امتحان عشق

در جلسه امتحان عشق من مانده ام  و يك برگ سفيد...

يك دنيا حرف نا گفتني يك بغل تنهايي و داتنگي....

 درحیران  مانده که دراین  برگ چه بنویسم

 آخه درد دل من در اين ورق كوچك كه جا نمي شه....

اما  اما عشق تو كه نوشتني نيست بانو.......

در اين سكوت بغض آلود به ناگاه دیدم

 قطره هوسي كوچك سر سره بازي مي كند.

 وه  .. با دل پر درد من چه تن نازي مي كند....

تك برك كاغذ سفيدم قطره را به آغوش مي كشد....

در برگه ام كنار آن قطره  يك قلب كوچك  

 با دنيايي آرزو كشيدم  ......

وقت تمام است برگه ها بالا  .......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت 11:59 AM  توسط آرش | 

فرصتي براي زندگي        آب زنيد راه را اينكه نگار ميرسد   مژده دهيد باغ را اينكه بهار ميرسد

 

همه ما در زندگي دنبال فرصت و موقعيتي هستيم  تا كه زندگي را به نحو مطوب خود

 

پيش پپريم.من هم مدت ها بود دنبال فرصت زندگی خود می گشتم اما پیداش نمی کردم

 

امروز را به فردا و فردا را به فرداي ديگر پيوند ميزدم به اين اميد كه فرصت زندگي من از

 

راه خواهد رسيد .گاهي پیش خودم ميگفتم شاید فرصت زندگی من ،در آینده های دور

 

قرار گرفته و باید بيشتر  منتظربمانم تا از راه برسد.از خودم پرسیدم آدم ها ي ديگر  

 

فرصت زندگی خودشان را در چه مي بينند؟

 

شايد برای يكي که مدتها گوشه بیمارستان خوابیده ،فرصت زندگی، دیدن طلوع خورشید

 

باشد یا حس کردن یه روز،با سلامتی کامل  باشد.همان سلامتی که آنقدر احساسش

  

 کردیم که برايمان عادی شده.شايد براي يك زنداني كه سالها كنج زندان خوابيده

 

فرصت زندگي آزادي از بند زندان باشد آزادي كه براي من و شما تكرار مكررات شده

 

.شايداز نظر یه عاشق ،تجربه لحظات بودن با کسی که دوستش دارد يك فرصت زندگي باشد

 

براي  سرآغاز بدست آوردن فرصت زندگي جه زماني بهتر از  حالا و چه مكاني بهتر از

 

اينجا . كه مشغول مطالعه اين مطلب هستيم . بايد حسار ها را شكست

بايد ديوار ها را 

 

خراب كرد بايد از فكر محدود خارج شدهمين حالا بايد شروع كرد كه فردا دير

 

است .........         . فرصت زندگي چيزي جزء درك لحظه ها ي كه درآن هستيم نيست 

 

فرصت زندگي  چيزي جز عاشق شدن و عشق ورزيدن به تمام خوبي ها نيست.......

 

حالامدتيست كه با اين نگاه مثبت به زندگي و درك لحظاتي كه در آن هستم حس ميكنم من هم

 

فرصت زندگي  خودم را  پيدا كردم ..............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/27ساعت 12:1 PM  توسط آرش | 

 من عاشق شدم

 

داشت حوصلم سر ميرفت هدف خاصي نداشتم جز گذراندن وقت. چت روم هاي مختلفي را پشت سر گذاشته بودم  .از ياهو چت گرفته تا meebo  چت روم و.....

بدون اينكه متوجه باشم دنبال چي هستم وبه چي نگاه مي كنم متوجه پيامي شدم كه برام آمده بود....salam man ……hastam to ki hasti?

دست وپايم را جمع كردم...خودش رو دختري معرفي كرد كه از بيكاري و بي حوصله گي و گزران وقت به چت روم آمده بود.كنجكاو بود و با نشاط.. چشمانم براي لحظه اي به پيام هاي پياپي او گره خورده بود..مي خواستم دكمه خروج رو بزنم كه متوجه مطلب وحشتناكي شدم. ....قلبم تو سينم نيست..

دور و بر خود را گشتم ......اما چيزي نيافتم...حول شده بودم اين اتفاق قبلا" نيافتاده بود..

بياد آوردم دقايقي پيش آه بلندي از ته قلبم كشيده ام. پس بايد همراهم بوده باشد...........

تصميم گرفتم با دقت بيشتري جستجو كنم....يك به يك پيام هاي قبلي را كه برام آمده بود را  خوندم و تمام روم هاي قبلي را وارسي كردم. اما هرچه گشتم چيزي نيافتم.

با دقت بيشتر به اين كار ادامه دادم. فايده اي نداشت.....نخير آنجا نبود...

نا اميد از يافتن قلبم , آخرين پيام هايي كه از طرف آن دخترك برام آمده بودرا مرور ميكردم..

 يكدفه خشگم زد ..........قلبم بود ......آره خودش بود ......... نسبت به هيچ چيز ديگر اينقدر مطمئن نبودم......

اما.........اما....... قلب من در ميان  پيام هاي آن دختر چه ميكند........

با التهاب جواب پيام هاي پر احساس و با محبتش را دادم و گفتم :  سلام....

دختر دوباره پاسخ داد :  سلام...............

گفتم : ببخشيد..... كمي دستپاچه شد ه بودم  ادامه دادم: قلب من..........

ميدانيد .......... راستش ........... قلب من لابه لاي پيام هاي شما جا مانده...........

در همين زمان اتفاقي عجيب تری افتاد. حس كردم قلبي شديدا" در سينه ام دارد مي تپد , ولي در عين حال ميديدم كه قلب خودم درست در ميان پيام هاي آن دختر به بازيگوشي مشغوله.......ديگر راست راستي گيج شده بودم....

دختر گفت :  قلب من هم الان در سينه شما ست....

اندكي با خود فكر كردم , قلب اين دختر...... در سينه من...... و قلب من در  سينه او...... ناخوداگاه به او گفتم : من عاشق شما شده ام.....

 و دختر هم گفت :... و من نيز .....

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/24ساعت 8:20 AM  توسط آرش | 

حماسه  آرش:       چو ایران نباشد تن من مباد

 

در آغاز پادشاهي منوچهر پادشاه ايران زمين جنگي بين ايران و توران در گرفت كه

 

باعث شد بخشي از خاك كشور به چنگ افرآسياب پادشاه توران بيافتد.. افراسياب

 

چون در طبرستان منوچهر را در محاصره گرفت. منوچهربا عقد قراردادي از

 

افراسياب خواست که از کشور ايران به اندازه پرتاب يک تيرتوسط يك تيرانداز

 

ايراني  به او بدهد و هر جا تير فرود آمد آنجا مرز دو كشور گردد ...منوجهر آرش را

 

براي اين كار انتخاب كرد.آرش با مهري پاك به ميهن بر بلندترين قله قرار گرفت. او 

 

کمان را با تمام توان و قدرت تا بناگوش خود کشيد و با ياري اهورا مزدا تيری ازفراز

 

دماوند  به اقصای خراسان پرتاب کرد.تير در كنار رود جيحون بر بدنه درخت

 

گردوي تناوري فرود آمد  که مرز ايران و توران شد.

 

پس از اين تلاش غرور آفرين آرش كه تمام نيرو و جان خود را در تير كرده بود

 

جان به جان آفرين تسليم كرد.

 

حماسه آرش که باعث شده بود لشکر توران از ایران زمین عقب نشینی کنند يكي از

 

 بزرگترين و غرور آميزترين حماسه هاي ملي ايران و نشانه اي

 

از بزرگي روان و سرشت ايراني است.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 8:14 AM  توسط آرش | 

 زندگی :

 

  مي گويند زندگي زيباست اما من مخالف اين موضوع هستم.با يك حساب

 

   سرانگشتي مي بينم كه عقربه 6 بار است كه ساعت 12 را نشان داده و

 

   من هنوز اينجا هستم.آري نيم ساعت به 12 شب چهاردهم مرداد ماه بود

 

   كه وارد اين خانه شدم.همه در خواب بودند و همه جا ساكت. اما حرارت

 

   بدن تمام آنها را احساس مي كردم.براي خوردن غذا وارد اين خانه شده

 

   بودم.از شكافي وارد شدم. آنجا پر از غذا بود.دلي از عزا درآوردم.شكمم پر

 

   از غذا شده بود  براي برگشت آن شكاف  را گم كردم و  ازشكاف های

 

    ديگر هم نتوانستم عبور كنم.دائما"در حراس و ترس بودم تا اينكه صبح

 

    شد. خودمرا به گوشه اي رساندم آنها متوجه حضور من نشدند.اتاق را

 

    ترك كردند. انگار به مسافرت رفتند.

 

   حالا 3 روز است كه در اين حسار توري گرفتار مانده ام.آخر يه پشه چند

 

   روز عمر می کند که سه روزش در این پشه بند لعنتی گرفتار باشه حالا

 

    بگو زندگي يك پشه چطور مي تواند زيبا باشد؟ 

 

  نازنينان عمر ما هم در اين دنيا بي شباهت به 

 

   زندگي اين پشه نيست.......... 

 

                       

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 7:55 AM  توسط آرش | 

خانه پدری من :

 

به نام خداوندی که به آدمی آموخت که چگونه برای خویش مامن و منزلی

 

بسازد تا محل آرامش و آسایشش باشد.. خانه پدري من پنجره اي دارد

 

رو به خيابان و پنجره ديگرش رو به پشت حياط آنجا كه نارون بالا بلند       

 

 روزي براي خود سلطاني مي كرد و حالا تیرک سقف                            

 

خانه پدری من شده است .خانه پدري من با دیوارهای                  

 

آجری اش اتاقهایی دارد كه هیچ زلزله و سیلی نمی تواند

ویرانش کند اما با عبور عابری دل شکسته از کنارش ستون هایش به

لرزه می افتند.... مجهز به سیستم آیفون تصویری نیست زیرا هیچ بیگانه

ای نمی تواند وارد آن شود.... استخر و سونا ندارد اما سرشار از

جویبارهای خروشان عشق است..روي ديوار هايش تابلو هاي نفيس

آنچناني  آويزان نيست اما گوشه گوشه و جاي جاي آن حكايت از داستان

ها دارد.هنوز نقاشيهاي مداد شميم روي ديوار آن پيداست. زير سقف

سفالي آن لانه گنجشككان است. و زير زمين آن همدم تنهايي

من.  معامله های زیادی با  آن کردم چه غم هایی که از من زدود و سرور

هدیه کرد و چه خشم هایی که از من گرفت و مهربانی عرضه کرد... از

قرن ها پیش خواهان زیادی داشت و دارد که به هیچ یک ندادمش و

نخواهم دادش .خانه پدري من امن ترين به ياد ماندني ترين زيباترين و

تاريخي ترين خانه دنياست.....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/17ساعت 2:13 AM  توسط آرش | 

اعدامی:

 

در به آرامي باز شد.آخرين سيگارش را كشيده بود.در چند قدم آنطرف تر به تنه    

 

درخت تكيه داد .شعاعي ازآفتاب صبح زمستاني چشمان هميشه درتاريكي و            

 

نيمه بازش  را  مي آزرد.ساعت شش صبح 29 اسفند بود چند ساعتي به تحويل سال

 

وآغازسال نو مانده بود .انگشتان دستش در آستين بيرون زده پيراهن راه راهي اش مي

 

جنبيدند وانگشتان پا هايش در دمپايي خيس و سردكمي بي حس شده بودند. از فرت بي

 

خوابي و بي رمقي سرش را به درخت تكيه داد وچشمانش را براي چندلحظه اي بست.   

 

به ياد خانه افتاد:به ياد شيطنت هاي كوچكيش ودرخت نارون  به ياد پدروبوي شاليزار

 

به ياد مادرونان داغ تنوري به ياد خواهركوچكش.به ياد دبستان و ياران دبستاني.به ياد

 

دانشگاه و دوستان ترم آخري .        

 

امسال عيد نوروز  چه خوش خواهد گذشت..............

 

اندكي بعد چشمانش را گشود ودر تاري نگاه خسته در روبروي خود چهار سرباز     

 

آماده با تفنگ را ديد .فرمانده فرياد زد:دسته.... آماده....هدف.......آتش

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت 7:33 PM  توسط آرش | 

انتظار......

 

گفته بودي دير نكنم حالا من بيش از دوساعت است كه در ايستگاه پرسه ميزنم و بي

 

صبرانه منتظرديدنت هستم...خيلي دلشوره دارم گفتي  با لباسي روشن وكيفي دردست

 

خواهي آمد.من كه تابه حال نديدمت در انبوه جميعت آقايان به دنبال تو ميگردم اما

 

اغلب آقايان لباسي روشن و كيفي در دست دارند همه شان طوري نگاهم مي كنندكه

 

 انگار منتظر آنان هستم.شايد هم مرا ديدي و از قيافه ام خوشت نيامد و از من

 

 گذشتي .......... در كلام تو كه من هميشه فرشته و بي نظير بودم شيرين زبان و با

 

نمك..... راستش را به من بگو. بگو كه تو كدامشان بودي كه چشمم براي يك بارقد

 

 و بالاي تو رو ديد...چطورمي توانم حضور تو رو باور كنم!؟چطورمي توانم آن همه

 

بيقراري و دلتنگي  تو رو باور كنم؟....

 

تو كه هميشه وقت شناس و براي ديدنم بي تاب  بودي حالا چي شده كه نيامدي ؟!

 

 راه تو  دور و خطر ناك بوده نكنه خداي نكرده زبونم لال  برات اتفاقي افتاده كه

 

نتونستي سر قرار بيايي  

  .........................

....

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/30ساعت 2:13 AM  توسط آرش | 

ساري شهر ما ياد باد بر و بومش هميشه آباد باد

شهر ساری از باستانی ترین شهرهای مازندران و ایران با سابقه تمدن شهری بیش از 25 قرن واقع در شمال ایران کنونی، و در نزدیکی سواحل جنوبی دریای مازندران، با موقعیت استراتژیک بالقوه منطقه‌ای و با بهره گیری از دریا، راه آهن، فرودگاه بین المللی، در میان آسیا و اروپا واقع گردیده و یکی از مراکز با جاذبه طبیعی گردشگری می باشد و اگر به این شهر توجه گردد بی تردید یکی از قطب‌های بزرگ گردشگری در دنیا خواهد شد و با موقعیت ویژه خویش نیز نقش مهمی در بازرگانی خواهد داشت. از افسانه‌های ایران (شاهنامه) می‌توان پنداشت که ساری زمانی پایتخت جهان (به طور دقیق توران، مازندران، ایران، شام) بوده است، همچنین این شهر زادگاه بسیاری از ورزشکاران صاحب نام در دنیا به ویژه در کشتی است و میزبان جام جهانی کشتی 2006 بوده است و بی دلیل نیست که امروزه به پایتخت کشتی جهان معروف است.

نخستین پیشینه زندگی

بر اساس کشفیات باستان شناسان از غارهای هوتو و کمربند در نزدیک ساری، آثار زندگی به بیش از 75 هزار سال پیش به دست آمده است و گواهی برسابقه زندگی بین 70 تا 150 هزار سال پیش در این منطقه به دست آمده است، بنای ساری را به اسپهبد توس پور نوذر نسبت دهند، از پیش از آن اطلاع دقیقی در دست نیست ولی به احتمال نزدیک به یقین پیش از آن نیز در ساری اجتماع زندگی وجود داشته است.بی تردید ساری دارای تمدنی بیش از 2500 سال می باشد، براساس اسناد تاریخی، یونانی‌ها نام آن را زادراکارتا گذاشته بودند. در هنگام هجوم تازیان، مازندران جان سالم به در برد. فرخان بزرگ به سال 56 ساری را به کلی مرمت نمود.
این شهر مورد توجه قارن، پادشاه کبیر طبرستان، واقع گشت و پس از او، مقر فرمانروایی مازیار پور قارن بوده است و آثار نیک وی هنوز نیز باقی است و به پاس کوشش نیک این دو بزرگ مرد، دو خیابان مشهور ساری به نام آنهاست.

شاه عباس کبیر، پس از جنگ‌های سخت که از زمان شاه اسماعیل وجود داشت توانست به طور کامل مازندران را به امپراتوری خویش ضمیمه نماید، او فرح آباد را احداث کرد و از دیدگاه خویش مازندران را آباد کرد!

پایتخت امپراتوری قاجار

اگرچه در زمان زندیه هیچ اهمیتی به ساری داده نشد، ولی آقا محمد خان در سال 1905 به طور رسمی با تاجگذاری در این شهر آن را به پایتختی برگزید که البته به دلیل جنگ‌های داخلی ، چندان برای آبادانی شهر کوشش نکرد. ساری در اواخر دوره قاجار مورد توجه واقع نگشت .

مسجد جامع ساری

کهن‌ترین و یا شاید تنهاترین مسجدی که از پیش از اسلام بنای آن در ایران ایجاد گردید مسجد جامع ساری بوده است که در زمان خلافت هارون الرشید خلیفه عباسی بدست یحیی بن یحیی سفیر حضرت امام جعفر صادق بنیاد گردید و در زمان مازیار پور قارن تکمیل شد و قبل از آن به عنوان آتشکده زرتشتی‌ها مورد استفاده قرار می‌گرفته است و هنوز هم مکان افروختن آتش در آن دیده می‌شود؛ همچنین قبر فریدون که در شاهنامه بسیار از وی نام برده شده است در روبروی درب شرقی آن قرار داشته که البته هم اکنون اثری از آن نیست.

قلب شهر

میدان ساعت که در مرکز ساری قرار دارد؛ نقطه آغازین و یا نقطه پایانی مسیر بسیاری از اتوبوس‌ها و تاکسی‌ها است. این میدان در میانه راه میدان امام به دروازه بابل و از آنجا به دروازه گرگان (میدان شهداء) و پل تجن قرار دارد .

 

مراکز تاريخي و باستاني ساری

مجموعه صفوي فرح آباد

اين مجموعه در روستاي فرح آباد در 28 كيلومتري شمال ساري ، نزديك درياي مازندران واقع شده است و در عهد سلاطين صفوي مخصوصا در زمان شاه عباس كبير از مهم ترين بنادر شمال ايران و مركز مبادلات تجاري محسوب ميشد. به همين دليل كاخ سلطنتي، مساجد، مدارس، بازار، حمام، پل و باغ درآن احداث شده بود و مدتي از سال نيز محل سكونت و تفرجگاه سلاطين صفويه بود. متأسفانه براثر بي توجهي اهالي و دولت هاي وفت و غارت آن به وسيله يك دسته از قزاقان شورشي تزاري به سركردگي استپان رازين اكثر آثار گرانبها وابنيه مهم آن تخريب شد. و فعلاً تنها خرابه هاي مسجد، مدرسه پل و ديوارهاي باغ سلطنتي آن باقي مانده كه چيزي جز تأثر و حسرت به بار نمي آورد.

برج رسكت

بناي برج رسكت (واقع در روستاي رسكت او بخش دودانگه) در آغاز فرن پنجم هجري قمري ساخته شد. اين برج شامل بدنه آجري و گنبد است كه حد فاصل قسمت فوقاني بدنه و آغاز  گنبد آن تزئينات مقرش كاري شده است و دو كتيبه آجري نيز به خط پهلوي ساساني و خط كوفي درروي آن به چشم مي خورد.

برج سلطان زين العابدين

برج سلطان زين العابدين به خاطر شيوه معماري و گنبد هرمي شكل هشت وجهي و همچنين تزئينات كاشي كاري صندوق نفيس چوبي، در رديف بهترين ابنيه تاريخي  مذهبي ساري به شمار مي آيد. در بالاي در ورودي آن، كتيبه اي به خط رقاع بر روي كاشي نقش شده كه مضمون آن چنين است: عمل سيد علي بن سيد كمال الدين بناء آملي.

جاذبه هاي طبيعي

پارك جنگلي شهید زارع

اين پارك زير نظر سرجنگل داري ساري اداره مي شود و  در ابتدای جاده ساری به نکا واقع شده است. درحال حاضر پارك مزبور مورد استفاده مسافران بين راهي و شهروندان ساروی  قرار مي گيرد و داراي امكانات تفرجگاهي مانند: آلاچيق، آب آشاميدني، سرويس دستشويي، اجاق، ميزو نيمكت است.

پناهگاه حيات وحش دشت ناز

اين پناهگاه كه درحدود 55 هكتار وسعت دارد، درشمال شرقي ساري با فضايي از جنگل هاي جلگه اي قرار گرفته، از سال 1346 به صورت محل تكثير گوزن زرد ايراني درآمده است. در اين پناهگاه ضمن حفاظت و نگهداري گوزن زرد   ايراني كه تعليف آنها دستي صورت مي گيرد همه ساله تعدادي از گوزن هاي توليد شده را به زيست گاههاي اصلي، يعني حواشي رودخانه دز و كارون منتقل مي كنند. تعدادي از گوزنهاي اين پناهگاه به جزيره اشك در درياچه اروميه نيز انتقال داده شده اند.

سد سليمان تنگه

سد بزرگ سليمان تنگه واقع در 30 كيلومتري جنوب شهر ساري و در منطقه جنگلي و كوهستاي سليمان تنگه قرار گرفته است.ارتفاع سد 120 متر و طول تاج آن بيش از 200متر ميباشد.سد محيطي زيبا و مناظري بيادماندني با جاذبه هاي طبيعي براي مسافران و بازديد كنند گان بوجود آورده است.

اماکن زيارتي و مذهبي

امام زاده عباس

بناي امامزاده عباس ساري از نظر شيوه معماري و شكل گنبد هرمي آن ، اهميت تاريخي و هنري دارد. داخل صحن بقعه ، صندوق چوبي نفيسي برروي مرقد قرار دارد كه تاريخ سال 897 هـ . ق برروي آن حك شده است . دراين بقعه سه تن از امامزادگان به نام امامزاده عباس ، محمد و حسن مدفون هستند .

بناي امامزاده يحيي

ساختمان برج آجري امامزاده يحيي در شهر ساري واقع شده و داراي صندوق نفيس چوبي است كه از اهميت هنري و تاريخي برخوردارند. طبق كفاد كتيبه موجود، صندوق چوبي در سال 849 هجري قمري ساخته شده و باني آن خواجه حسن نام و كاتب كتيبه آن، فخرالدين مطهربن عبدالله الداعي است. به استناد شجره نامه موجود، امامزاده يحيي از فرزندان امام موسي كاظم (ع) است

بناي امامزاده صالح

اين بنا از نظر شيوه معماري و شكل گنبد هرمي آن داراي اهميت تاريخي و هنري است.درب چوبي و صحن بقعه آن داراي حكاكي هاي زيبا و نفيسي است.بناي برج در منطقه زيبا و مشجري قرار دارد كه به امامزاده و محيط اطراف آن زيباي خاصي بخشيده است. به استناد شجره نامه موجود، امامزاده صالح از فرزندان امام جعفر صادق (ع) است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/21ساعت 11:36 AM  توسط آرش | 
   

سوگل بي مثال من حالا که مرده حرمتم به پاس کهنه عشق ما دست مرا رها مکن

 رنگ مشو،سنگ مشو، وارد اين جنگ مشو، به حرمت عاطفه ها دست مرارها مکن
چشم مرا گرفته اي ذهن مرا گرفته اي قلب مرا گرفته اي روح مرا گرفته اي ،
قابل اگر تو را بود جان مرا زمن بگير ولي به خاطر خدا دست مرا رها مکن .  
يک نظري به ما بکن نظر به خاک پا بکن به خاطر اقاقيا دست مرا رها مکن .
با تو چو درگير شدم در قل و زنجير شدم ، هي زبر و زيرشدم از همه کس سير شدم
حال اگر پير شدم سخت زمين گير شدم به حرمت جوانه ها دست مرا رها مکن .
اگر بود به ياد تو مثال شمع سوختم به پاي تو براي تو به پاي وعده هاي تو
در اين دو روز ما بقي که بي فروغ گشته ام به خاطر ستاره ها دست مرا رها مکن .
خار شدم زار شدم بي کس و بيمار شدم تا که تو تنها نشوي بي کس و رسوا نشوي
اگر ز خود گذشته ام تا برسي به خويشتن به حرمت گذشته ها دست مرا رها مکن .
اي گل من خام مشو ساکن اوهام مشو در دل اين دام مشو ز عشق نا کام مشو
اگر چه من کهنه شدم ،پشت به کهنه ها مکن به خنجر بهانه ها دست مرا رها مکن
به من نظر نمي کني ز خودگذر نمي کني وزين غروروظلم خود دمي حذر نمي کني  
فکر مرا رها بکن روح مرا رها بکن ولي به خاطر خدا دست مرا رها مکن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/25ساعت 9:28 PM  توسط آرش | 

خيلي وقت بود كه وبلاگم گم شده بود و نمي تونستم پيداش كنم .پس از ماه ها انتظار و جستجو بالاخره به كمك دوست عزيز و نازنينم تونستم پيداش كنم......
حالا من اومدو با دستي پر اومدم. تو اين مدت خيلي اتفاقت افتاد و خيلي جاها رو زيرپا گذاشتم.با مطالب خواندني و عكس هايي ديدني كه اميدوارم خوشتون بياد .خوشحال ميشم اگه از نقطه نظرات خودتون كمك و راهنمايي و  در پر بار كردن وبلاگ ياريم دهيد.......

ارتفاعات نرو در جنوب ساری.....................

   بر بال ابر ها

 علم کوه چیزه دیگه ای بود.........

 

 

 

امسال دماوند ایران زمین خشم گین بود......!!

 

 

 دهانه دماوند.............................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/11ساعت 1:28 AM  توسط آرش | 
سلام:قول داده بودم که بر بام ایران خواهم ایستاد.و بالاخره به یاری خداوند قدم بر بام ایران یعنی دماوند نهادم.لحظات شیرین و بیادماندنی در دفتر زندگیم ورق خورد.......به امید فتح بام دنیا.........................

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/21ساعت 1:15 AM  توسط آرش | 

چي مي شد ؟چي مي شد ؟

 چي مي شد عاشق و معشوقها آنقد بهم شك نداشتن؟
چي مي شد  اگه سقف اعتمادامون انقدر ترك نداشتن ؟
چي مي شد دست من و تو هميشه تو دست هم بود ؟
 از ما هرچي كه مي گفتن واسه ي عاشقي كم بود.
چي مي شد بي التماس مي اومدي به خونه  من؟  
چي مي شد اگه من رو تو يك شب ببري به زير بارون ؟
حتي به قيمت مرگ عزت و آبروهامون.

چي مي شد اگه با هم بسازيم يه شهر تازه
 بدون اينكه بگيريم از كسي حتي اجازه ؟
كاش براي كشتي عشق يكي از ما ناخدا بود.
 كه مي رفتيم اونجا غير ما فقط خدا بود.
 اي كاش چشماي ناز تو يه ضريحي داشت طلايي
 انقد دورش مي گشتم كه نشه پيدا جدايي.   
حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اون قشنگي .
گفتي تنها راه  پروازه  ولي آسمون چه دوره
واسه تو كاري نداره كه دستات مثل بلوره.  

كاش از آينده خبر داشتي كه اينهمه شك نداشتي .

گفتي كه  بايد صبر كرد.!.كاش مي دونستي بي تو

بودن چقدر سخته بي تو فكر كردن اصلا" محاله.

چي مي شد كنارم بودي و دستت رو تو دستم مي فشردم.

چی می شد اینهمه بین ما فاصله نبود تو نو  و من کهنه نبودم.

 بيا : بيا يادگاري بنويسيم رو گلبرگاي قرمز
بنويسيم كه عزيزم هر جا باشم بي تو هرگز
كاش نشه زندگيامون يه روزي اسير تكرار
و يادت مي ياد عزيزم گفتي به اميد ديدار ؟..........

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/10ساعت 3:52 PM  توسط آرش |